سفارش تبلیغ
صبا
از دشمنی که در سینه ها مخفیانه رخنه می کند و در گوشها آهسته می دمد، بپرهیزید [امام علی علیه السلام]


...
ارسال شده توسط جلال یقموری در 88/2/25:: 10:25 عصر

از فرط متانتت شده شعر، فخیم

بستی به نگاه پنجره، پرده ضخیم

 

بازم (خم ابروی تو در یاد آمد)[1]

فریاد... هوا پس است و حال است، وخیم



[1] در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

                 حافظ


کلمات کلیدی : رباعی، عاشقانه

ارسال شده توسط جلال یقموری در 88/2/19:: 12:23 صبح

باخت

 

من و مسابقه‌ عشق تو دوباره، و باخت

همین مسابقه‌ها بود کار من را ساخت

 

میان بازی چوگان عشقبازی ما

بلند موی سمندت، به سرزمینم تاخت

 

کشید عکس مرا در دلش، ولی مبهم

همو که پهنه‌ی دریای عشق را نشناخت

 

تعجبم ز همین است او که دریا بود

چگونه سیلی بی‌مهریم به گونه نواخت

 

حکایت دل بی‌مهر سرد و سنگین است

به صورت دگری بایدش ولی پرداخت

 

و دود کرد مرا او شبیه یک سیگار

به هر پکی که گرفت از لبش تنم بگداخت

 

تمام کرد مرا، آخرین پکش را زد

به زیر پا به خیابان ولی مرا انداخت

 

اگه فرصت کردید یه سر هم به عکسهای من در پیوندهای روزانه وبلاگ بزنید سری جدید عکسهام درباره تالیا (خضر) نبی علیه السلامه.

برای کسب اطلاع در مورد میرحسین موسوی به پیوندهای این وبلاگ سر بزنید

 

 


کلمات کلیدی : غزل، عاشقانه

ارسال شده توسط جلال یقموری در 88/2/11:: 11:26 عصر

سخت است

 

باغمت گریه‌ی خونبار نکردن سخت است

عالم از مرثیه سرشار نکردن سخت است

 

گفتی عاشق شدی اظهار نکن پیش کسی

عاشقت بودن و اظهار نکردن سخت است

 

اینچنین مثبت و منفی که دو قطبند ولی

در کنار هم و دیدار نکردن سخت است

 

چون قلم شد مژه‌ام قطره‌ی اشک است دوات

مشق عشقت همه شب کار نکردن سخت است

 

از لب گرم تو دارم هوس بوسه‌ی داغ

بوسه‌ای از لب تب‌دار نکردن سخت است

 

مردم شهر هیاهو همگی در خوابند

و به خورشید تو بیدار نکردن سخت است

 

مشتعل! مردم این شهر نمی‌فهمند عشق

قصه کوتاه که این کار نکردن سخت است

 

دوستان عزیز برای کسب اطلاعات در مورد زندگی و کارهای مهندس میرحسین موسوی به پیوندهای این وبلاگ مراجعه کنید. آثار عکاسی و دیگر نوشته هامم تو قسمت پیوندای روزانه این وبلاگ لینک کردم.

 


کلمات کلیدی : غزل، عاشقانه

ارسال شده توسط جلال یقموری در 88/2/5:: 6:2 عصر

 

اشکهایم بوی باران بهاری می‌دهد

نم‌نم است امّا صدای بی‌قراری می‌دهد

 

گر ببارد مظهر رحمت ولی هر روزوشب

خشم سیل خانمان کن یادگاری می‌دهد

 

چتر موهایت اگرچه کرده شب روز مرا

زیر سیل گریه هایم بر تو یاری می‌دهد

 

جمع کردی بافتی زنجیر کردی بر دلم

زخمِ آن خون دلم از دیده جاری می‌دهد

 

جمع موهایت به شکل دیگری هم چون کنی

دست زیبایت به آن شکل اناری می‌دهد

 

از کدامین سحر و با دست کدامین ساحر است

آنچه بر گیسوی تو پروردگاری می‌دهد

 

بهترین تشبیه من امّا بلور جان توست

آبگینه نور را از خود فراری می‌دهد

 

چون سبب شد جان تو تا پل زنم بر کوی دوست

حق هم از راه تو بر من شهریاری می‌دهد

 

خنجر دشنام جاهل چون به من زخمی زند

خنده هایت التیام، این زخم کاری می‌دهد

 

جامه تشبیه من بر قامت تو کوچک است

تو نگو این حرف بوی چوبکاریمی‌دهد

 

نشئگی می آورد تریاک تلخ اما بگو

زهر تریاکت چرا بر من خماری می‌دهد

 

چون بمیرد عاشقی بر قبر او روید گلی

گریه ات بر من گلم را آبیاری می‌دهد

 

مشتعل هم از هوای سرد می آید خوشش

برف و یخبندان که آمد پاسخ آری می‌دهد

 

بیت آخر را که گفتم چون به گوشم گفته اند

صحن عشقت خادمی افتخاری می‌دهد

 

با نظرای زیباتون دلگرمم می‌کنید یه عکس جدیدم تو آثار عکاسیم که تو پیوندای روزانه این وبلاگ لینکش کردم، گذاشتم. دوست داشتید ببینیدش

 


کلمات کلیدی : غزل، عاشقانه

ارسال شده توسط جلال یقموری در 88/2/1:: 5:37 عصر

یه شعر ترکی از جناب شهریار که با کمک دوستم معنیشو فهمیدم منو به این فکر انداخت که به صورت شعری به فارسی برگردونمش حالا اگه نقصی تو این شعر باشه از ناحیه این حقیر و زیبایی‌های معنویش مال استاد شهریاره

 

خیال یار

 

ای قاصد محبوب من ای دم مسیحا

خوش آمدی کردی قدم رنجه بفرما

 

از بس دل حسرت کش من کرد غوغا

یارم خیالش را فرستادست اینجا

 

با آن خیال گل مثال یار گفتم

آهی نمانده تا به ناله کرد سودا

 

بنشین برایت گفته ام چایی بریزند

هر چند اندک زینتی ده فرش ما را

 

قندی ندارم بعد تو در منزل خود

با شهد و شیرینی خود میلش بفرما

 

وقتی که شب در چشم ماهت خواب می زد

اختر شماری کرده چشمان من اینجا

 

با سوی سوی هر ستاره می کنم فکر

چشمک نثارم کرده ای از سمت بالا

 

تشبیه رویت بر ستاره هر که کرده

من هم شبیه ماه گفتم چهره‏ات را

 

بعد از تو گفتم من بهارم را زمستان

فرقی ندارد در نگاهم برگ و سرما

 

بعد از تو این من ماندم و این فصل باران

هر خش خش برگی به یادم رفتنت را

 

می‏آورد امّا به یادت زنده هستم

پس باز بفرستی به پیشم خاطرت را

 

ای شهریار شعر ما شادی نثارت

بر سفره‌ی لطفت نشاندی مشتعل را

 

امّا به یارش مشتعل دارد پیامی

در شعر ناب شهریاری نیست پیدا

 

بودست یادت از وجودت مهربانتر

از آن سبب هرگز نکرده ترک ما را

 

پیشاپیش از نقدهای عالمانه شما استقبال و تشکر می‌کنم

اگه دوست داشتید غزلیات سهراب سپهری رو هم ببینید به پیوندهای روزانه این وبلاگ سر بزنید

 



درباره
صفحات دیگر
آرشیو یادداشت‌ها
لینک‌های روزانه
پوندها